|
اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است
|

یادش بخیر ...بهار که می آمد حیاط خانه پر می شد از گل های وحشی کوچکی که هر کدام رنگی داشت . آبی ، زرد ، صورتی ، سفید و بنفش .
کودک که بودم دسته دسته می چیدمشان و می بردم توی خانه ی عروسک هایم .
گاهی هم توی دست های کوچکم می گرفتمشان . روی تاب می نشستم و به رقص آفتاب روی گل ها که با هر بار آمد و رفت تاب رنگی می گرفتند نگاه می کردم . آفتاب ، سایه ، آفتاب ... چه دنیایی داشتم من ...
این گل ها برایم یک دنیا خاطره اند . هر گاه که می بینمشان یاد و عطر کودکی ها برایم زنده می شود .
یاد بهار ، یاد درخت توت که هر بهار پر می شد از دانه های سیاه و صورتی ، یاد گل ، یاد خاک ، یاد کرم خاکی ، یاد درخت های نخل خانه که حالا دیگر ریشه در خاک ندارند ...
یاد تنهایی هایم ، یاد آن سینه سرخ که وقتی تنها بودم آمد و نشست روی حصار باغ ، کنار درخت مو همسایه .
یاد آن قاصدکی که در گوشش زمزمه کردم و باد آن را برد پیش هاله دختر همسایه ، دوست دوران کودکی ام .
انگار قاصدک صدایش زده بود . آمد و با هم بازی کردیم . هاله...
حتی پس از گذشت سال ها هاله هم برایم یک خاطره شده .
فقط یک خاطره... کسی که وقت رفتنم اشک در چشمانش حلقه زده بود و من که شوق رفتن به خانه ی جدید را داشتم حتی گریه های او را ندیدم .
شاید فکر می کردم باز هم او را خواهم دید ... شاید ، نمی دانم ! خوب کودک بودم دیگر .
یادش بخیر... باران که می آمد هیچ دلتنگ نبودم . چتری که بابا برایم خریده بود را زیر باران باز می کردم و می دویدم .
و مامان همیشه نگران من بود که مبادا سرما بخورم .
ابری که می شد همه چیزهای دنیا را دوست داشتم . و مامان را از همه بیشتر ؛ مثل حالا .
باور می کنید این گلها مرا یاد این همه خاطره می اندازد ؟

امشب پر از خاطره ام ...
اشک هم...