تبليغاتX
بانوی شبنم پوش - خاک نجیب...
اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است

شهر من مظلوم واقع شده

 

شهر من ،

      مردمش ساکتند ،

                  صداشان در نمی آید

 

شهر من ،

نجیب است

 

شهر من ،

              خاکش ،

                     هنوز سرخ است

                     بوی خون شهید را می دهد

 

شهر من

زمینش همیشه تب دارد

و

آسمانش هنوز هم صاف است ،

مثل کف دستانم

 

شهر من زیر و رو هم شود

هیچ کس نمی فهمد !!!!!!

 

شهر من مظلوم واقع شده ...

 

 

 

می گویند مردمت زمانی که جنگ تحمیلی آغاز شد ، پا به فرار گذاشتند و تو را ترک کردند !

توی فیلم هاشان همیشه وقتی می خواهند آن زمان تو را نشان دهند ، کسی تویش نیست . از همه ی قومیت ها در تو هست ولی مردمت !!!!! ...

آخر آن ها همه فرار کردند !!!!!!!!!

آخر باید اینگونه جلوه کنی !

کودکانت را در حال تفریح و بازی نشان می دهند و پسر بچه ی 10 ، 12 ساله ی تهرانی را اسلحه به دست نزدیک به خط مقدم ...

می بینی !؟

مردمت را اراذل و اوباش نشان می دهند ! مردم پاکت را که چه رنج ها کشیدند و چه مصیبت ها دیدند . شهید دادند و اگر ایستادگی آنان نبود همین ها ، همین آدمهایی که حالا تو را این گونه بی رحمانه به تصویر می کشند هم هفت کفن پوسانده بودند ...

 

پس مادران شهر من همه دروغ می گفتند ؟؟؟؟؟؟؟؟

تمام قصه های پر رنجشان همه افسانه بود ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

افسانه است ؟؟؟؟؟؟؟؟

کابوس های شبانه ی خاکشان است ؟؟؟؟؟؟؟؟

یعنی مادرم دروغ می گفت که یک روز صدای شصت موشک را شنیده ؟؟؟؟؟؟؟

نه ...

مادرم هیچ وقت دروغ نمی گوید ...

 

بمیرم برای مظلومیت خاک پاکت ...

خاک نجیب من ...

 

 

 

                           

آنقدر دلم گرفته که نمی دانم چه می نویسم ! اصلا دوست نداشتم چنین متنی را بنویسم . از طرفی هم نمی توانستم آرام بگیرم .

چرا باید در یک مجموعه ی تلویزیونی علناً به یک شهر ، آن هم شهری که از زمان جنگ تا کنون لطمات زیادی دیده به آسانی توهین شود ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چه بگویم ؟ مردم من ترسو هستند ؟ مردمی که هنوز هم صدای انفجار آشنای لحظه هایشان است و عزیزانشان "با زبان روزه" پر پر می شوند ؟ آن هم به گناه نا کرده ...

هیچ کس حرف مرا نمی فهمد ...

کسی که نمی داند کودکی مادر و خواهر مهربانش را توی انفجار بانک از دست داده ، ولی هنوز هم چشم به راهشان است . آخر فکر می کند آن ها رفته اند سفر ...

کسی چه می داند پدری با زبان روزه خونش روی آسفالت داغ خیابان می ریزد و چشم هایش را تا همیشه می بندد .

هیچ کس حرف مرا نمی فهمد ...

 

 

 

 


متن بالا انتقادی است به برخی از صحنه های مجموعه ی تلویزیونی رقص پرواز .

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 11:51  توسط گندم  | 

 
>..:: ناصریا ::..