تبليغاتX
بانوی شبنم پوش - انتظار...
اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است

دلتنگم

نمی دانم چرا هر روز پشت پنجره می ایستم .

من که می دانم کسی شوق آمدن ندارد .

پس چرا منتظرم ؟

کسی هر روز در من زمزمه می کند :

او می آید ...

اما دریغ از آمدن ...

امروز باز هم منتظر بودم .

ولی ...

من و دلتنگی و انتظار ،

خیلی غریبیم ...

نه ؟

امروز باز هم باران بود .

 

                         

نه – که دست از باران بشویم

نه !

هزار دستان هم که باشم

به لمس اش

هزاران دست

               کم دارم

باران می داندم

که یا نمی بارد

یا – گاه

نمی به دستم می نشاند

 

                              (( محمد علی بهمنی ))

 

 

 

 


 

از خانه بیرون می زنم اما کجا امشب !

شاید تو می خواهی مرا در کوچه ها امشب ؟

 

پشت ستون سایه ها ، روی درخت شب

می جویم اما نیستی در هیچ جا امشب

 

ای ماجرای شعر و شب های جنون من

آخر چگونه سر کنم بی ماجرا امشب ؟

 

می دانم آری نیستی اما نمی دانم

- بی هوده می گردم به دنبالت چرا امشب ؟

 

هر شب تو را بی جستجو می یافتم اما

- نگذاشت بی خوابی بدست آرم تو را امشب

 

ای ماجرای شعر و شب های جنون من

آخر چگونه سر کنم بی ماجرا امشب ؟

 

هر شب صدای پای تو می آمد از هر چیز

حتی ز برگی هم نمی آید صدا امشب

 

ها...سایه ای دیدم شبیه ات نیست اما حیف !

ای کاش می دیدم به چشمانم خطا امشب

 

امشب ز پشت ابرها بیرون نیامد ماه

بشکن غرق را ماه من بیرون بیا امشب

 

گشتم تمام کوچه ها را یک نفس هم نیست

شاید که بخشیدند دنیا را به ما امشب

 

طاقت نمی آرم تو که می دانی از دیشب

باید چه رنجی برده باشم بی تو تا امشب

 

ای ماجرای شعر و شب ها جنون من

آخر چگونه سر کنم بی ماجرا امشب ؟

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 21:57  توسط گندم  | 

 
>..:: ناصریا ::..