تبليغاتX
بانوی شبنم پوش - 29 آذر ، به یاد نازنین ترین...
اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است

امروز هم روز غریبی ست

امروز هم پر از یاد او

صدایش هست ولی خودش ...

امروز هم مثل هر روز

سکوت بود

بغض هم ...

باران نبود

ولی دلم ...

 

 

 

 

 

وقتی تو نیستی ،

نه هست های ما چونان که بایدند نه باید ها

مثل همیشه آخر حرفم

                       و

حرف آخرم را با بغض می خورم

عمریست لبخند های لاغر خود را در دل ذخیره می کنم

باشد برای روز مبادا

اما در صفحه های تقویم روزی به نام روز مبادا نیست

آن روز هر چه باشد روزی شبیه دیروز

روزی شبیه فردا

روزی درست مثل همین روزهای ماست

اما ،

کسی چه می داند

شاید  امروز نیز روز مبادا باشد

وقتی تو نیستی ،

نه هست های ما چونان که بایدند ، نه باید ها

 

هر روز بی تو روز مباداست ...

 

آینه ها در چشم ما چه جاذبه ای دارند

آینه ها که دعوت دیدارند

دیدارهای کوتاه

از پشت هفت دیوار

دیوارهای صاف

دیوارهای شیشه ای شفاف

دیوارهای تو

دیوارهای من

دیوارهای فاصله بسیارند

آه...

دیوارهای تو همه آینه اند

آینه های من همه دیوارند

 

 

 

 

 

توی همین لحظه ی تلخ پرنده ی غریب پر کشید و رفت ...

صدای اذان می اومد ... 

 

امشب به یاد ناصر ، به یاد پدر بزرگ ، به یاد قیصر ، به یاد س و به یاد تمام کسانی که غریبانه پر کشیدند ، شمع روشن می کنم .

 


صدای ناصر ...

اتاق سرد و تاریک

شمع روشن کرده ام به یاد نازنین ترین ...

 

ساعت ۱۹:۵۰

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 12:5  توسط گندم  | 

 
>..:: ناصریا ::..