تبليغاتX
بانوی شبنم پوش - درد گنگ...
اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است

نمي دانم چه مي خواهم بگويم
زبانم در دهان باز بست است
در تنگ قفس باز است افسوس
که بال مرغ آوازم شکست است
نمي دانم چه مي خواهم بگويم
غمي در استخوانم مي گدازد
خيال ناشناسي آشنا رنگ
گهي مي سوزدم گه مي نوازد
پريشان سايه اي آشفته آهنگ
زمغزم مي تراود گيج و گمراه
چو روح خواب گردي مات و مدهوش
که بي سامان به ره افتد شبانگاه
درون سينه ام دردي است خونبار
که همچون گريه مي گيرد گلويم
غمي آشفته دردي گريه آلود
نمي دانم چه مي خواهم بگويم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 11:22  توسط گندم  | 

 
>..:: ناصریا ::..