تبليغاتX
بانوی شبنم پوش - تو ای عشق او را به دریا ببر
اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است

تو ای عشق او را به دریا ببر

با ((ناصریا)) ... برای آخرین بار و نا گفته هایی از قلم رضا کریمی

ثانیه ... دقیقه ... ساعت .. روز ... هفته ... ماه ...

سال هاست که هر لحظه ی آن بی (( ناصر )) نبودیم . چه با بودنش و چه در فراغش ، ولی فراغ این باره ی او ،  سلامی ماندگار بود بر (( جاودانگی )) برای منی که بدون او بی خاطره ام و انسان بی خاطره یعنی ...

اولین مصاحبه ی هنری ام در دوران حرفه روزنامه نگاری ، با ناصر بود و آخرین آن هم ... .

و با این که چندی دور بودم ولی به سفارش آخرین او : که بی (( راه )) زندگی مکن ، دوباره نگاشتم تا این بار از شروع دیگری از هنرش بگویم ... .

بله ، رفتنش هم هنرمندانه بود ... سفری بدون دغدغه ...

 

با عدد نه و در دی ماه می روم

گفته بود اعداد و ارقامی که برای رفنش ، شماره ی پرواز ابدی او خواهد بود عدد نه است  او نه را عددی آسمانی می دانست و همیشه بر این باور بود که برای به آسمان رسیدن ، برای پرواز باید با عدد نه تماس گرفت . حال در آستانه ی سال دوهزاروهفت هستم که مجموع ارقام آن نه است . همان گونه که عدد ده ، عدد همیشه همراه او بود . در ساعت ده و ده دقیقه ی صبح روز دهم دی ماه متولد شده بود و در ماه دهم هم به خاک سپرده شد . این روزها او به تازگی وارد سی و هفت سالگی شده ... سالگرد تولدی همراه با هفتمین شب سفرش ... چند شمع روشن کنیم ؟

 

گریه نکن

سفری داشتیم به ترکیه ، برای اجرای برنامه ای ... . در مسیر خود با موجی از شرایط نا مساعد جوی رو به رو می شویم ، همه ی مسافران می ترسند و من که معمولا از تکان هواپیما واهمه دارم مثل همیشه دستش را می فشارم . همین بهانه ای بود تا باب صحبت شوخی وار ما پیرامون اوضاع پس از مرگمان ، پس از سقوط احتمالی هواپیما گشوده شد . در میان همه ی حرف های طنزش به یکباره چهره ای تغییر داد و با جدیت ، مثل خیلی از مواقع با چشمان گشوده ی خود گفت : (( رضا ، اگر روزی من رفتم ، مسئولیت داری که نگذاری کسی در مراسم من بگرید . من این را از تو می خواهم )) ، من در جوابش با شوخی گفتم : (( من در اجراهای زنده ات کم در دسر دارم که مسئولیت گریه نکردن در زنده نبودنت را هم به من وا می گذاری !!؟ ))

و امروز اجرای این حکم چه سخت است ... رطب می خورم و منع رطب می کنم ؟ مگر می توان ... .

طعنه ی نا شنیده

همه چیز از یک طعنه شروع شد . طعنه ی نا شنیده ای که می پرسید :

باز مرا چه می شود ؟

همیشه پرسش های این غزل از غزل های بی بدیل استاد بهمنی را با لحنی خاص و خواهشی مستتر می خواند . در مراسمی بود که جواد خیابانی ، دکتر محمد دادکان و عده ای ورزشکار در دانشگاه شهید بهشتی حضور داشتند . ارتباطی که از آن روز تا به امروز ماند و ...

ولی رفت

این شفق است یا فلق ؟ مغرب و مشرقم بگو

من به کجا رسیده ام ؟ جان دقایقم بگو

آینه در جواب من باز سکوت می کند

باز مرا چه می شود ؟ ای تو حقایقم بگو

 

بزرگتر از خود 

می گویند زندگی (( پروانه )) با مرگ کرم ابریشم آغاز می گیرد . او همیشه به این جمله اعتقاد داشت و دوست داشت زندگی جدید را تجربه کند . اصولا خصوصیات رفتاری اش به گونه ای بود که تجربه را دوست داشت . شاید به همین دلیل بود که سال ها از سن واقعی اش بزرگ تر بود .

اگر روزی ناراحت بودم ، و یا کسی را ناراحت می دید ، اولین چیزی که می پرسید یک جمله بود : به خدا توکل کن . وقتی خدا هست ، ناراحتی چرا ؟ گریه چرا ؟ این (( باور )) ، غیر از بزرگی است ؟

 

 

و اما هوای حوا

یکی از ترانه های او که به قول خودمان خیلی گرفته بود ، ترانه ی ((هوای حوا))  بود ... با این که در کنسرت های مختلف همیشه در خواست های مکرری از سوی حاضرین برای اجرای این ترانه داشتیم ، ولی احساس می کردم همیشه از خواندن این ترانه راضی نیست ... این حس به بچه های گروه نوازنده هم منتقل می شد ... تا جایی که بچه ها از من پرسیدند : (( چرا ناصر هوای حوا را کم می خواند ؟ )) یادم می آید وقتی همان شب این سوال را پرسیدم در جوابم گفت : (( این ترانه ، شرح حالم است ... شرح حال را باید موقعی گفت که (( حال )) باشد . اکنون فکر می کنم ناصر (( حال )) خواندن این ترانه را داشته ... .

دل من یه روز به دریا زد و رفت

پشت پا به رسم دنیا زد و رفت

زنده ها خیلی براش کهنه بودن

خودشو تو مرده ها جا زد رفت

 

وقتی بارون می باره

(( بارون )) همراه همیشگی ناصر بود ... حتی در مواقعی که پیش بینی هم نمی شد ، بارش باران همزمان با اجراهایش بر این نکته صحه می گذاشت که (( بارون )) برای ناصر (( همراه پاکی )) است که صدایش نوید پاکی و سبزی است . بارش باران ، همیشه او را به وجد می آورد . بارش باران برایش نعمت بزرگی بود .

هر گاه باران می بارید حس ملودیک او قوی می شد . حس شاعرانه اش حس آهنگسازی و تنظیم و حس هنری اش در زمان بارش باران ، حس غریبی بود ، یک حس زاویه داری که می توان آن را در لا به لای برخی از آثارش مشاهده کرد .

 

جواب سوالم ...

وصف حال و هوای خاصش در لحظات نابی که بین خود و پروردگارش فراهم می کرد ، ناشدنی است ... ولی همه چیز را می توان به هنگام عاشقانه خواندنش از (( فاطمه بنت نبی (س) )) فهمید .

در نا گفته هایش هم (( گفتنی )) داشت و در گفته هایش هم انبوهی از حکمت های ناگفته ، این قدرها هم پیچیده نبود ، ولی چرا هیچ کس ، باور کنید هیچ کس ، او را نشناخت ؟ و در جواب سوالش ماند ؟

جواب سوالم تو باشی اگر

ز دنیا ندارم سوالی دگر

که من پاسخی چون تو می خواستم

مباد آرزویم از این بیشتر

 

پسرک گل فروش ...

کنسرتی داشتیم در تهران ... در سالن میلاد ، مقارن ظهر بود که در خلوت خود پشت چراغ قرمز تقاطع خیابان های شهید بهشتی و سهروردی آلبوم آخرش را در خودرو گوش می دادم ، شیشه ی ماشین پایین بود ... در همین حین پسرک گل فروشی برای فروش شاخه گل های بسته بندی شده اش به من نزدیک شد ... قبل از این که چیزی بگوید صدای ناصر را شنید : - ببخشید آقا ، این که می خواند آقای عبداللهی است ؟

بله مگر می شناسیش ؟

آره تو تلویزیون دیدمش خیلی با حال می خونه .

دوست داری بیایی کنسرت ؟

بابا ، بلیطش خیلی گرونه

بیا این بلیط .

یکی دیگه می دی با مادرم بیام ؟

بیا اینم یکی دیگه .

شاخه گلی به من داد خنده ای کرد رفت . به ناصر زنگ زدم ، حالت روح خوبی نداشت خیلی گرفته بود . وقتی این داستان را گفتم گویی روحیه اش صد و هشتاد درجه تغییر کرد . گفت : (( اصلا حوصله ی اجرا نداشتم ، ولی الان تا صبح می خوانم )) همان شب ناصر خواند ، پسرک گل فروش و مادر پیرش هم در ردیف جلو نشسته بودند . جایی که هم بلیطش گران تر بود و هم این که برای همه هم امکانپذیر نبود ، پسرک چشم در چشمان ناصر داشت ، او شاخه گلی هم روی سن به ناصر داد .

و اینک ...

او به سفر رفته ... ما هم می رویم . رفتنی که برای بعضی ها (( جاودانگی )) است . رمز این جاودانگی کجاست ؟

(( همه چیز از خداست . صدای من هم از اوست . اگر نخواهد بخوانم همین امروز حنجره ام خونریزی می کند . پس من ناصر عبداللهی هیچم )) . این حرف همیشگی او در برابر ابراز احساس و تعریف و تمجید ها بود . همیشه از این که در مقابل دیگران تعریفش کنیم واهمه داشت و می گفت : (( مگر این چیزهایی که می گویی منم ؟ ))

آن چه که خدا داده مال خود اوست ، پس حق گرفتنش را هم دارد . همیشه می گفت : (( بنده ی اسکناس نباش ... کودکی که دست در دستان بابایش دارد از هیچ کس واهمه ندارد ، دست در دست خدا بگذار و از هیچ کس  و هیچ چیز نترس )) .

باور واقعی این موارد ، کشف رمز (( جاودانگی )) اوست . جایی که گفت : (( کسی که

حضرت فاطمه ی زهرا (س) را شناخت ، برای او گریست و دل به آستان آن حضرت داد ، نمی میرد . اگر هم بمیرد ، نمی میرد ))

این گفته ی خواننده ی (( فاطمه بنت نبی (س) )) است ... .

بروید ای دلتان نیمه که در شیوه ی ما

مرد با هر چه ستم ، هر چه بلا می ماند

 

ضیافت ترانه

همه را به (( ضیافت )) ترانه هایش می خواند ... ولی برای این دعوت (( باور )) را جست و جو می کرد . برای آنانی که جزء جزء ترانه هایش را در ژرفای وجودش جست و جو کنند .

 

ناصریا تو که تا حالا بدت دیده ، از دنیا خوشی ندیده ...

این قطعه ای از ترانه ی معروفش ناصریا است ، ولی آیا (( ناصریا )) فقط ریتم اسپانیش و آهنگینش است ؟

(( خوشی )) که او از دنیا انتظار می کشید باغ و ساختمان و پول نبود ، خوشی او درک واقعیاتی بود که او برای سرایش آن ها موسیقی را دنبال کرد .

برای ناصریا موسیقی مفهومی جز شهرت و اعتبار داشت . (( موسیقی )) ذکری بود از اندیشه های درونی اش ، (( موسیقی )) رویایی بود از نور که توسل و هدایت را به دنبال داشت و گفتاری که کلام حق را در عین سادگی به پوست وتن می سپارد .

 

شیوه ی ما

نتوان گفت که این قافله وا می ماند

خسته و خفته از ای خیل جدا می ماند

این رهی نیست که از خاطره اش یاد کنی

این سفر همره تاریخ به جا می ماند

چه زیبا سروده است محمد علی بهمنی ، شاید او وصف حال ناصر را می دانسته ، نمی دانم سال هفتاد و هشت چه بوده که ناصر اشعار استاد بهمنی را این گونه برگزیده ، هر چند همیشه آینده را بهتر از بقیه می دانست ... به درستی که این سفر همره تاریخ به جا می ماند . این شیوه ی او بود که در ترانه (( شیوه ی ما )) خوانده ... و جالب این که در اولین آلبومش ... ولی این شیوه ی او بود ...

 

امان از غرور

هر که هستی باش ، بنده ی خدایی ، به یک آه بندی ... غرور را بشکن و بندگی کن ...

ما که ای زندگی ! به خاموشی

هر سوال تو را جواب شدیم

دیگر از جان ما چه می خواهی

ما که با مرگ بی حساب شدیم

بله ، او بندگی کرد ... در اوج شهرت و کنسرت و هیاهو ...

در فریادهای تشویق و تحسین ...

او سوال دیگری داشت ؟ که بی جواب شد

سوال خود را با موسیقی می گفت ؟ حسش آهنگین بود ... ولی شاید جوابش را در آن دنیا گرفته .

 

حس مقدس حضرت زهرا (س)

روزی در کنسرت بانکوک در حال خواندن ترانه ی (( فاطمه بنت نبی (س) )) بود ... همیشه هنگام خواندن این ترانه چشمانش را می بست . هیچ کس را نمی دید . حتی اگر چشمانش را می گشود ! ولی در کشوری مثل تایلند و شهری مثل بانکوک همان گونه که همیشه بود ، خواندن ترانه (( فاطمه (س) )) را ترجیح داد . خواند و خواند تا جایی که جمع حاضر گریستند . ایرانیانی که در جمع بودند غالبا چشمانی تر داشتند . در آن سوی سالن مدیر سالن یک خنم تایلندی به نا (( امی )) هم می گریست . گریستن همزبانان و هموطنان تعجب نداشت ولی او دیگر چرا ؟ نزد آن خانم رفتم . کنجکاو شدم و به اشکش مطمئن شدم . پرسیدم شما دیگر چرا ؟ در جوابم به زبان انگلیسی گفت : این شعری که از لبان این خواننده ادا می شود ، حرمت و قداستی دارد که مرا هم متحول کرده ...

خشک سیمی ، خشک چوبی ، حشک پوست

از کجا می آید این آوای دوست ؟

این صدا که قداست شعرش را با نوای آهنگین می رساند ، صدای زمینی نیست ... .

 

من خودمم نه خاطره

ولی توخاطره ای ... نه بگویم پنجره بهتر است ، چرا که از درون تو بهتر می توان دید ... با تو بهتر می توان گفت ، حتی بعضا هم به خودش می گفتم که غذا خوردن با تو هم جور دیگری است !

عاشق پر و پا قرص ماکارونی ، عاشق خوردن غذاهای میان روز ، عاشق بیسکویت های نمکی ، عاشق تماشای فیلم های کارتونی و علاقه مند به هنر دوبله ... عاشق هنر عکاسی و فیلمبرداری ، عاشق رنگ نارنجی و استاد منبت کاری و هنر چوب . این ها علایقی بود که هرگز نمی شد ناصر را از آن ها دور کرد .

این ها خاطراتی است که از علایقش مانده ... ولی خیلی علایق نا گفته ای هم داشت ، علایقی که او را به (( نور )) می برد و به گرمای وجود می رساند . علایقی که ناصر عبداللهی را (( ناصر عبداللهی )) کرد ... کودکی گنگ در ایام کودکی که در دوران بلوغ اوج صدایش لرزه به تن می انداخت .

باز در جمع تازه ی اضداد حال و روزی نگفتنی دارم

هم نمی دانم از چه می خندم ! هم نمی دانم از چه می نالم

 

خسته از دنیا

در میان همه ی کشورها ، تاجیکستان را خیلی دوست داشت . از قضا مردمان این کشور هم برای او و کنسرتش سنگ تمام گذاشتند . ولی همیشه برای آسایش جزیره ی کیش را ترجیح می داد . در این اواخر از کنسرتی که سال گذشته در قزوین برگزار کرد به عنوان بهترین آن یاد می کرد هر چند نمی توان کنسرت تهران در سال هشتاد و یک و در منطقه نیاوران تهران را به این سادگی ها به فراموشی سپرد !

اگر می خواست کاری را انجام بدهد کمتر کسی جلودارش بود و اگرهم نمی خواست همین طور ... ولی این هم راهکار داشت و غالبا محبت او در این مورد شامل حال من می شد .

ولی همواره (( غمی )) او را می آزرد ، همیشه در عین شادی می توانستم حال و هوای دغدغه باری را در ته قلبش جست و جو کنم ، غمی از این دنیا ، از هر چه دنیایی و از هر چه قیل و قال ...

در این رمانه ی بی های و هوی لال پرست

خوشا به حال کلاغان قیل و قال پرست

چگونه شرح دهم لحظه لحظه ی خویش را

برای این همه ناباور خیال پرست

و او رفت ، رفتنی که در نهایت بی باوری ، باوری از خودش را بر جا گذارده ، وقتی همه چیز را کنار هم می گذارم و برگ برگ خاطراتمان را جستجو می کنم ، این گونه رفتنش را باور می کنم . او جور دیگری رفت ...

                                           روحش شاد

                                                                    

               منبع : نشریه راه زندگی

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 8:6  توسط گندم  | 

 
>..:: ناصریا ::..