تبليغاتX
بانوی شبنم پوش - هر چه تو را به یاد من بیاورد زیباست
اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است

 

ساعت 12:27 بامداد روز شنبه ست . شنبه 1 اردیبهشت 86 .

 

دارم به ترانه ای گوش می دم - ترانه ی میناب گلستانه - که ناصریا اونو توی کنسرت اجرا کرده بود .

 

دوباره یاد اون روز پر خاطره می افتم .

روزی که ناصریا رو برای اولین و آخرین بار دیدم .  سال 82 بود .

اون هم از فاصله ی حدود 7 ، 8 متری .

همونشم باعث افتخار بود برای من .

 

ناصریا قبل از این هم به شهر ما اومده بود .

توی شهر ما اجرا داشت .

فکر می کنم سال 79 یا 80 بود .

دقیق یادم نیست .

 

من به دلایلی نتونستم به اون کنسرت برم .

توی استادیوم تختی ( اهواز ) برگزار می شد .

 

متاسفانه این کنسرت به خاطر آشوبگری یه عده به هم خورد !

 

وقتی شنیدم که این اتفاق افتاده خیلی ناراحت و شرمنده شدم  .

حالا بماند که چه اتفاقاتی افتاده و من چون دقیق نمی دونم بهتر دیدم که اینجا ننویسم .

 

بعد از این جریان ناصریا باز هم به شهر ما اومد .

ناصریا از طرف یکی از شرکت های دولتی به برنامه ای که به مناسبت خاصی برگزار شده بود ، دعوت شد .

فکر کنم ولادت یکی از ائمه ( ع ) بود .

و من توی اون مراسم حضور داشتم .

ناصریا سر سن اومد و خوند .

 

خودش تنها بود و گروه ناصریا همراهش نبودن . ناصریا فقط چند آهنگ خوند ولی همون هم کافی بود که سالن یکپارچه تشویق بشه .

از اون لحظات خوب فقط خاطره های کوتاهی توی ذهنم مونده :

 

" ناصریا با لباس یک دست سفید ، صدای ناصر که می خوند :

 

ناصریا

تو که تا حالا غمت دیده

ا دنیا خوشی ندیده

ا همه که بدت دیده...

 

ُ، صدای تشویق مردم ، و دقیقه های آخر این دیدار .

زمانی که خیلی ها دور ناصریا جمع شدن و ازش امضاء خواستن " .

 

اون روز من حتی یه تیکه کاغذ هم با خودم نداشتم تا ازش امضا بگیرم .

آخه نمی دونستم که قراره ناصریا بیاد توی اون برنامه و اجرا داشته باشه .

چه روز خوبی بود .

 

کاش ذهنم قدرت اینو داشت که لحظه به لحظه ی این حضور ، و ثانیه به ثانیه ی این روز قشنگ رو به خاطر بسپاره .

اون روز یه روز به یاد موندنی بود برای من .

 

اگه دروغ نگفته باشم ناصریا اولین فرد مهمی بود که تا اون لحظه دیده بودم و این برای من بزرگترین افتخار بوده و هست .

 

الان هر بار که می رم به اون تالار به جایی که ناصریا ایستاده بود نگاه می کنم و اون لحظه ست که دیگه جز اون و صداش نه چیزی می بینم نه چیزی می شنوم .

ناصریا رو میبینم که هنوز همون جا ایستاده و داره می خونه .

هنوز با اون صدای قشنگش داره می خونه .

هنوز صداش توی گوشمه ...

 

یه حالی داشتم که نگو

یه حالی داشتم که نپرس

یه تیکه از روحمو من جایی گذاشتم که نپرس

یه جایی که می گردمو دوباره پیداش می کنم

حتی اگه کویر باشه بهشت دنیاش می کنم ...

 

اینارو نوشتم که بگم مردم شهر من ناصریا رو دوست داشتن و همیشه دوست خواهند داشت .

 

من و همه ی مردم شهرم به خاطر اون جریان شرمنده روح پاک ناصریم .

من شرمنده ی روح پاک ناصرم .

 

وقتی بارون می باره رو غبار جاده ها

(( وقتی هر خاطره ای تو رو یادم می یاره ))

وقتی توی آینه خودمو گم می کنم

می دونم که لحظه هام رنگ آبی نداره

تازه احساس می کنم

که چشام بارونیه

پشت این پنجره ها داره بارون می باره

داره بارون می باره...

 

 

پایان در ساعت 1:25 دقیقه بامداد 

 

جاوید ناصریا

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 1:0  توسط گندم  | 

 
>..:: ناصریا ::..