|
اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است
|
امروز روز تولد منه . و این بیست و دومین باریه که من وارد ماه تولدم یعنی اسفند می شم . ماه تولدم و دوست دارم ولی چند سالیه که اومدن این ماه و نزدیک شدنش به روز تولدم مثل اون وقتا خوشحالم نمی کنه .شاید به خاطر اینه که هر سال بزرگتر می شم و شناختم از دنیایی که توش زندگی می کنم بیشتر می شه . شاید همه ی ما این طور باشیم .
در هر حال من یه همچین روزی متولد شدم و می دونم که هر سال با اومدن دوباره ی این روز فاصله ی من هم از دنیای شاد کودکی هام بیشتر می شه .
یادش به خیر . بچه که بودم وقتی بارون می اومد ، من و دوستانم چطرامونو باز می کردیم و می رفتیم زیر بارون . و اون قدر بازی می کردیم تا بالاخره خسته می شدیم و بر می گشتیم به خونه هامون .
این یکی از خاطرات دوران کودکی منه که می شه گفت پر رنگ تر از بقیه ی خاطرات توی ذهنم م خودشو نشون می ده . دلم برای همه ی دوستای دوران کودکی تنگ شده . هاله ، شبنم ، سرور ، سحر و . . .
و کودکی بهترین دوران زندگی من بود .
کودکی را دیدیم
که به همراه صفا همچو عقاب
پر کشان رفت بر این اوج فلک
آسمان زیر پر خویش کشاند
و به جز خاطره ای مبهم از آن
هیچ نماند . . .