|
اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است
|
می رفت . انگار خیلی عجله داشت . شاید قدم هاشو سریع تر از همیشه بر می داشت .
می رفت . برای همیشه می رفت ...
چشماش پر از شادی بود . می شد اینو خیلی خوب احساس کرد . داشت دور می شد . برای همیشه دور می شد . آخرین لحظه ی رفتنش به پشت سرش یه نگاه انداخت .
نمی دونم ...
شاید دلش نمی اومد که دل بکنه . دستشو بلند کرد و برای همیشه خداحافظی کرد ...
توی دلم با یه بغض همیشگی گفتم :
خداحافظ ...
کاش سهم دستای ما آدما از با هم بودن خداحافظی نبود ...
کاش دستامون همیشه آماده ی یه سلام بود ...
سلام ،
بدون خداحافظ ...
خسته م...
از تمام رفتن ها خسته م...
از تمام رفتن هایی که پشتش یه دنیا غمه خسته م ...
تقدیم به تمام روزهای غمگین...
با یه دنیا سکوت...
از طرف...

وقتی رفت ،
گوشه ی اتاقم پر غم شد
وقتی رفت ،
من موندم و یه دنیا غم گوشه ی اتاقم
وقتی رفت ،
غم منو دیوار شنید
وقتی برای همیشه رفت ،
غم تا ابد گوشه ی اتاقم موند
به یادش ، گوشه ی اتاقم شمع روشن کردم ...
گوشه ی اتاقم همیشه به یاد اون بوی گل می داد
عکسشو گوشه ی اتاقم گذاشتم ،
تا همیشه یادم بمونه که گوشه ی اتاقم پر از یاد اونه
گوشه ی اتاقم ساده تر از همیشه بود
اما عجیب بوی گل همیشگی بود
بوی حضور می داد...