تبليغاتX
بانوی شبنم پوش
اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:2  توسط گندم  | 

می رفت . انگار خیلی عجله داشت . شاید قدم هاشو سریع تر از همیشه بر می داشت .

می رفت . برای همیشه می رفت ...

چشماش پر از شادی بود . می شد اینو خیلی خوب احساس کرد . داشت دور می شد . برای همیشه دور می شد . آخرین لحظه ی رفتنش به پشت سرش یه نگاه انداخت .

نمی دونم ...

شاید دلش نمی اومد که دل بکنه . دستشو بلند کرد و برای همیشه خداحافظی کرد ...

توی دلم با یه بغض همیشگی گفتم :

خداحافظ ...

 

 

 

کاش سهم دستای ما آدما از با هم بودن خداحافظی نبود ...

کاش دستامون همیشه آماده ی یه سلام بود ...

سلام ،

بدون خداحافظ ...

 

 

خسته م...

از تمام رفتن ها خسته م...

از تمام رفتن هایی که پشتش یه دنیا غمه خسته م ...

 

 

 

تقدیم به تمام روزهای غمگین...

با یه دنیا سکوت...

از طرف...

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 22:29  توسط گندم  | 

وقتی رفت ،

گوشه ی اتاقم پر غم شد

 

وقتی رفت ،

من موندم و یه دنیا غم گوشه ی اتاقم

 

وقتی رفت ،

غم منو دیوار شنید

 

وقتی برای همیشه رفت ،

غم تا ابد گوشه ی اتاقم موند

 

به یادش ، گوشه ی اتاقم شمع روشن کردم ...

 

گوشه ی اتاقم همیشه به یاد اون بوی گل می داد

 

عکسشو گوشه ی اتاقم گذاشتم ،

تا همیشه یادم بمونه که گوشه ی اتاقم پر از یاد اونه  

 

گوشه ی اتاقم ساده تر از همیشه بود

اما عجیب بوی گل همیشگی بود

 

بوی حضور می داد...

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 22:47  توسط گندم  | 

 
>..:: ناصریا ::..