تبليغاتX
بانوی شبنم پوش
اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است

بیست و سه سال است راه می روم

می بینم ،

می شنوم

و نقطه چین های تنهاییم را با امید پر می کنم .

بیست و سه سال است

که نور را می بینم

و خدا را می بینم

من هجرت را می فهمم

من هنوز به سکوت های طولانی عادت ندارم

من به شرافت بهار ایمان دارم

و تا زمستان ها می آیند و می روند ،

تا خدا هست و

صبر و انتظار ،

می مانم...

تولدم مبارک...


دوستای گلم من شرمنده ی شما هستم که نمی تونم به بلاگ های شما سر بزنم . متاسفانه اکانتم مشکل پیدا کرده . احتمالا به خاطر سرعت پایینه .

هر وقت مشکل حل شد از خجالت شما در می یام .   

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 18:59  توسط گندم  | 

تمام چراغ های خانه هم روشن باشد

برای من باز هم کم است

چرا خانه هنوز تاریک است ؟

چرا انقدر دلم می گیرد ؟

همیشه غروب جمعه ها دلتنگ بودم

ولی حالا ،

تمام غروب ها به اندازه ی وسعت آسمان دلم می گیرد!

خدایا کمکم کن ...

دیوارهای خانه پر از خاطره اند . خاطره های شیرین ،خاطره های تلخ . 

دل کندن از کوچه های چهارده ساله آسان نیست ...

می دانم دلم برای پنجره های انتظار تنگ می شود ...

دلم برای بهار باغچه ،

برای سنگفرش حیاط  که هر روز نقش گام هایت را روی خود می کشید و پاک می کرد ، تنگ می شود ...

افسوس که کوچه همیشه از صدای گام هایت خالی ماند...

دل دادن ، دل کندن ، جدایی ، رفتن ...

سهم خاک خانه جز اشک چیز دیگریست ؟

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 19:24  توسط گندم  | 

 
>..:: ناصریا ::..