|
اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است
|
بیست و سه سال است راه می روم
می بینم ،
می شنوم
و نقطه چین های تنهاییم را با امید پر می کنم .
بیست و سه سال است
که نور را می بینم
و خدا را می بینم
من هجرت را می فهمم
من هنوز به سکوت های طولانی عادت ندارم
من به شرافت بهار ایمان دارم
و تا زمستان ها می آیند و می روند ،
تا خدا هست و
صبر و انتظار ،
می مانم...

تولدم مبارک...
دوستای گلم من شرمنده ی شما هستم که نمی تونم به بلاگ های شما سر بزنم . متاسفانه اکانتم مشکل پیدا کرده . احتمالا به خاطر سرعت پایینه .
هر وقت مشکل حل شد از خجالت شما در می یام .
تمام چراغ های خانه هم روشن باشد
برای من باز هم کم است
چرا خانه هنوز تاریک است ؟
چرا انقدر دلم می گیرد ؟
همیشه غروب جمعه ها دلتنگ بودم
ولی حالا ،
تمام غروب ها به اندازه ی وسعت آسمان دلم می گیرد!
خدایا کمکم کن ...
دیوارهای خانه پر از خاطره اند . خاطره های شیرین ،خاطره های تلخ .
دل کندن از کوچه های چهارده ساله آسان نیست ...
می دانم دلم برای پنجره های انتظار تنگ می شود ...
دلم برای بهار باغچه ،
برای سنگفرش حیاط که هر روز نقش گام هایت را روی خود می کشید و پاک می کرد ، تنگ می شود ...
افسوس که کوچه همیشه از صدای گام هایت خالی ماند...
دل دادن ، دل کندن ، جدایی ، رفتن ...
سهم خاک خانه جز اشک چیز دیگریست ؟