|
اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است
|

امروز هم روز غریبی ست
امروز هم پر از یاد او
صدایش هست ولی خودش ...
امروز هم مثل هر روز
سکوت بود
بغض هم ...
باران نبود
ولی دلم ...
وقتی تو نیستی ،
نه هست های ما چونان که بایدند نه باید ها
مثل همیشه آخر حرفم
و
حرف آخرم را با بغض می خورم
عمریست لبخند های لاغر خود را در دل ذخیره می کنم
باشد برای روز مبادا
اما در صفحه های تقویم روزی به نام روز مبادا نیست
آن روز هر چه باشد روزی شبیه دیروز
روزی شبیه فردا
روزی درست مثل همین روزهای ماست
اما ،
کسی چه می داند
شاید امروز نیز روز مبادا باشد
وقتی تو نیستی ،
نه هست های ما چونان که بایدند ، نه باید ها
هر روز بی تو روز مباداست ...
آینه ها در چشم ما چه جاذبه ای دارند
آینه ها که دعوت دیدارند
دیدارهای کوتاه
از پشت هفت دیوار
دیوارهای صاف
دیوارهای شیشه ای شفاف
دیوارهای تو
دیوارهای من
دیوارهای فاصله بسیارند
آه...
دیوارهای تو همه آینه اند
آینه های من همه دیوارند
صدای ناصر ...
اتاق سرد و تاریک
شمع روشن کرده ام به یاد نازنین ترین ...
ساعت ۱۹:۵۰
نمي دانم چه مي خواهم بگويم
زبانم در دهان باز بست است
در تنگ قفس باز است افسوس
که بال مرغ آوازم شکست است
نمي دانم چه مي خواهم بگويم
غمي در استخوانم مي گدازد
خيال ناشناسي آشنا رنگ
گهي مي سوزدم گه مي نوازد
پريشان سايه اي آشفته آهنگ
زمغزم مي تراود گيج و گمراه
چو روح خواب گردي مات و مدهوش
که بي سامان به ره افتد شبانگاه
درون سينه ام دردي است خونبار
که همچون گريه مي گيرد گلويم
غمي آشفته دردي گريه آلود
نمي دانم چه مي خواهم بگويم
دلم ، بارانی
گلویم ، پر ز بغض
و ،
سکوتم ، بی صدا...
فردا چه روز غریبی ست ...
اون شبا ، شب دلتنگی ما بود ...
ولی ناصر دیگه دلتنگ نبود .
عازم بود ...
داشت خودشو برای سفر صبح آماده می کرد .
ولی کاش می دونست که با رفتنش همه ی ماها رو تا ابد دلتنگ می کنه ...
وقتی رفت ،
ما موندیمو یه دنیا ناباوری...
ما موندیمو یه دنیا بغض توی شبای چهارشنبه...
چهارشنبه ، شب دلتنگی ، شب حسرت ...
امشب شنیدن صدای ناصر توی سریال حلقه ی سبز چقدر برام دوست داشتنی بود . فقط سکوت کردم...
دلتنگ دلتنگم...
بی تاب بی تابم...
بیدار بیدارم...
امشب نمی خوابم...
