تبليغاتX
بانوی شبنم پوش
اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است

مینای گلم نمی دونی چه قدر غمگینم . همیشه اینجور وقتا حرفی برای گفتن ندارم . همه کسایی که دوستشون داریم دارن می رن پیش خدا و مارو تنها می ذارن .

مینای گلم کاش می تونستم الان که تو بیشتر از همیشه احساس تنهایی می کنی کنارت باشم . حالم از این همه فاصله به هم می خوره . هر چند می دونم که با بودنم کنار تو این غم بزرگی که توی فلب مهربون تو نشسته کم نمی شه .

تو راست می گی . غم رفتن مادر غم تلخ و سنگینیه .

مینای عزیزم هیچ کاری از دستم بر نمی یاد جز اینکه از خدا بخوام که به دل مهربونت صبر بده و به روح مادر عزیزت آرامش . که مطمئنم الان در آرامش کامله .

 

در بیابانی دور که نروید جز خار ؛ که نتوفد جز باد

که نخیزد جز مرگ ، که نجنبد نفسی از نفسی ، خفته در خاک کسی

زیر این خاک کبود ، در دل خاک سیاه ،

می درخشد دو نگاه   که : بناکامی ازین محنت آگاه

کرده افسانه ی هستی کوتاه !

باز می خندد مهر ؛ باز می تابد ماه

باز هم قافله سالار وجود ؛ سود صحرای عدم پوید راه

با دلی خسته و غمگین _ همه سال _ دور از این جوش و خروش

میدوم جانب آن دشت خموش تا دهم بوسه بر آن سنگ کبود

تا کشم چهره بر آن خاک سیاه

وندرین راه دراز ، می چکد بر رخ من اشک نیاز

میدود در رگ من زهر ملال

منم امروز و همان راه دراز ، منم اکنون و همان دشت خموش

من و آن زهر ملال ، من و آن اشک نیاز

بینم از دور در آن خلوت سرد

در دیاری که نجنبد نفسی از نفسی _ : ایستاده ست کسی !

(( روح آواره ی کیست ؟ پای آن سنگ کبود ، که در این تنگ غروب

پر زنان آمده از ابر فرود )) ؟

می تپد سینه ام از وحشت مرگ   ،   می رمد روحم از آن سایه ی دور،

می شکافد دلم از زهر سکوت ،  مانده ام خیره به راه ...

نه مرا پای گریز ، نه مرا تاب نگاه

شرمگین می شوم از وحشت بیهوده ی خویش : سرو نازی که شادابتر از صبح بهار

قد برافراشته از سینه ی دشت ، سر خوش از باده ی تنهایی خویش !

شاید این شاهد غمگین غروب : چشم در راه من است

شاید این بندی صحرای عدم ؛ با منش یک سخن است

من در اندیشه ، که در این سرو بلند ، وینهمه تازگی و شادابی

در بیابانی دور که نروید جز خار

که نتوفد جز باد ، که نخیزد جز مرگ ، که نجنبد نفسی از نفسی ...

عرق در ظلمت این راز شگفتم ، ناگاه :

خنده ای می رسد از سنگ به گوش ! سایه ای می شود از سرو جدا !

در گذرگاه غروب ، در غم آویز افق ، لحظه ای چند بهم می تگرم !

سایه می خندد می بینم

وای ... :

(( مادرم  )) می خندد !...

(( مادر ای مادر خوب ، این چه روحی است عظیم ؟

وین چه عشقی است بزرگ ؟

که پس از مرگ نگیری آرام ؟

تن بی جان تو درسینه ی خاک

به نهالی که در این غمکده تنها مانده ست ،

باز جان می بخشد ! قطره خونی که به جا مانده در آن پیکر سرد ،

سرو را تاب و توان می بخشد ! ))

شب هم آغوش سکوت می رسد نرم ز راه

من از آن دشت خموش ، باز رو کرده باین شهر پر از جوش و خروش ،

میدوم خوش به سبکبالی باد ، همه ذرات وجودم آزاد !

                                             همه ذرات وجودم فریاد !...

 

 

 

(( از تمام بچه هایی که به وبلاگ من سر می زنن می خوام که برای شادی روح مادر مهربون مینا یه فاتحه بخونن )) .

 

 

 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 21:40  توسط گندم  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 22:4  توسط گندم  | 

 
>..:: ناصریا ::..