تبليغاتX
بانوی شبنم پوش
اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است

 

دیشب سر درد شدیدی داشتم .

با خودم گفتم برم کامنت ها رو بخونم شاید کمی حالم بهتر بشه . آخه من علاقه ی زیادی به خوندن کامنت ها دارم . و از همین جا از تمام کسایی که برای من کامنت می ذارن تشکر می کنم . دست همتون درد نکنه .

خلاصه همون طور که داشتم کامنت ها رو با ذوق و شوق می خوندم چشمم افتاد به یه کامنت . چشمتون روز بد نبینه . سر دردم بهتر که نشد هیچ ، با خوندن اون کامنت تازه بد تر هم شد .

کامنت بعدی هم دست کمی از اون دومی نداشت .

نمی دونم چی باید بگم ...

واقعا بعضی از ماها انسانیت رو زیر سوال بردیم .

کی قراره به خودمون بیایم ؟ تا کی می خوایم چشمامونو ببندیم و ندونسته نظر بدیم و چرند بگیم ؟

مگه ما خودمون چی هستیم ؟ کی هستیم ؟

چرا هیچ وقت نخواستیم قبل از اینکه حرفی بزنیم ، یه کم فکر کنیم بعد شروع کنیم به آلوده کردن ذهن جماعت ؟

چرا نمی خوایم به خودمون بیایم ؟

چرا نمی خوایم بفهمیم که با همین نوشتن ها و بهتر بگم (( بد نوشتن ها )) ممکنه یه نفرو از چشم این جماعت اون هم بی خود و بی جهت و به ناحق بندازیم ؟

باز هم می گم . ما خودمون هیچی نیستیم . هیچی ...

همه گناهکاریم . گناهکار ...

من خیلی چیزا می خواستم توی این پست بنویسم ولی سکوت می کنم .

باید همه ی اینا رو سپرد دست اونی که اون بالاست . همون خدایی که ما حتی یه پلک بزنیم اونه که می فهمه .

ما چه کاره ایم که در مورد بدی آدما نظر می دیم ؟

چرا نمی خوایم باور کنیم که همون کسی که ما داریم ازش بد می گیم یا بد می نویسیم پیش خدا خیلی عزیزه ؟

چرا ؟

مگه غیر از اینه که تک تک ماها باید پیش خدا عزیز باشیم نه بنده ش ؟

فردا که نمی یان از ما بپرسن فلانی خوب بوده یا بد .

خدا خودش همه چی رو می دونه . اینا رو که باید همه ما بدونیم .

اینو خطاب به اون کسی می گم که جمعه شب برای من کامنت گذاشت :

بچه های ناصریا از رفتن پدرشون شب و روز ندارن ... و لازم نیست کسایی که به پدر این بچه ها توهین می کنه ، براشون دل بسوزونه .

کاش یه کم به خودمون بیایم ...

کاش بعضی موقع ها یاد آتیش جهنم بیفتیم و بفهمیم که این آتیش و با دستای خودمون داریم  به پا می کنیم .

با بد گفتن از دیگران . با بد گفتن از اونایی که ما حتی لایق گفتن از اونا نیستیم .

 

اینو هم بگم که آدم هر دین و هر مذهبی که داره باید انسان باشه . و تلاش کنه که خدا ازش راضی باشه نه بنده ی خدا .

پیدا کردن راه درست یه کم فکر کردن می خواد و یه اراده ی قوی که انسان رو توی این راه به کمال برسونه . مثل همون راهی که ناصر...

کاش ما سعی می کردیم مثل اون باشیم .

کسی که توی این عمر کوتاهی که داشت تونست  خدای خودشو بشناسه .

ماها چرا تا الان درست از عمرمون استفاده نکردیم ؟

همه ی ما توی این همه سالی که از خدا عمر گرفتیم سعی کردیم که درست بشناسیمش ؟

 

در آخر باید بگم که دلم نیومد این شعر ناب رو ضمیمه ی این پست نکنم :

 

 

علی ای احمد ثانی

 به رجعت بالها وا کن
علی ای مرد دین باز آی و فتح کل دنیا کن
تمنای وصال تو همیشه در زمان جاری
بیا ای ذوالفقار حق که خود تنها جهان داری
بیا ای ذوالفقار حق که خود تنها جهان داری

امین حکمت احمد
ودیعه دار علم جان
بیا ای زاده کعبه
بیا ای حرمت ایمان
بیا ای آیه وحدت پیام عشق و وصل آور
دراین تاریکی تردید بیا آیین اصل آور

ز جا برخیز ای سلطان که اختر خانه ویران شد
قمر در حال خاموش است و جنگ دیو و انسان شد
زمین از کفر می سوزد سپهر از درد می بارد
بگو دست خداوندی ز رویت پرده بردارد

لا اله الا الله لا اله الا الله
علی ولی الله ............

سپاه آسمان برگیر سلاح عشق را بردار
براق خسته را زین کن
زجانها کینه را بردار
سپاه آسمان برگیر سلاح عشق را بردار
براق خسته را زین کن
زجانها کینه را بردار

علی بنگر شب ما را علی بنگر شب ما را
شب تاریک ویرانی
بیا خورشید عدل افروز بیا خورشید عدل افروز ما
ای جان نورانی




لا اله الا الله لا اله الا الله
لا اله الا الله لا اله الا الله
علی ولی الله ............

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 1:10  توسط گندم  | 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 1:6  توسط گندم  | 

 

ساعت 12:27 بامداد روز شنبه ست . شنبه 1 اردیبهشت 86 .

 

دارم به ترانه ای گوش می دم - ترانه ی میناب گلستانه - که ناصریا اونو توی کنسرت اجرا کرده بود .

 

دوباره یاد اون روز پر خاطره می افتم .

روزی که ناصریا رو برای اولین و آخرین بار دیدم .  سال 82 بود .

اون هم از فاصله ی حدود 7 ، 8 متری .

همونشم باعث افتخار بود برای من .

 

ناصریا قبل از این هم به شهر ما اومده بود .

توی شهر ما اجرا داشت .

فکر می کنم سال 79 یا 80 بود .

دقیق یادم نیست .

 

من به دلایلی نتونستم به اون کنسرت برم .

توی استادیوم تختی ( اهواز ) برگزار می شد .

 

متاسفانه این کنسرت به خاطر آشوبگری یه عده به هم خورد !

 

وقتی شنیدم که این اتفاق افتاده خیلی ناراحت و شرمنده شدم  .

حالا بماند که چه اتفاقاتی افتاده و من چون دقیق نمی دونم بهتر دیدم که اینجا ننویسم .

 

بعد از این جریان ناصریا باز هم به شهر ما اومد .

ناصریا از طرف یکی از شرکت های دولتی به برنامه ای که به مناسبت خاصی برگزار شده بود ، دعوت شد .

فکر کنم ولادت یکی از ائمه ( ع ) بود .

و من توی اون مراسم حضور داشتم .

ناصریا سر سن اومد و خوند .

 

خودش تنها بود و گروه ناصریا همراهش نبودن . ناصریا فقط چند آهنگ خوند ولی همون هم کافی بود که سالن یکپارچه تشویق بشه .

از اون لحظات خوب فقط خاطره های کوتاهی توی ذهنم مونده :

 

" ناصریا با لباس یک دست سفید ، صدای ناصر که می خوند :

 

ناصریا

تو که تا حالا غمت دیده

ا دنیا خوشی ندیده

ا همه که بدت دیده...

 

ُ، صدای تشویق مردم ، و دقیقه های آخر این دیدار .

زمانی که خیلی ها دور ناصریا جمع شدن و ازش امضاء خواستن " .

 

اون روز من حتی یه تیکه کاغذ هم با خودم نداشتم تا ازش امضا بگیرم .

آخه نمی دونستم که قراره ناصریا بیاد توی اون برنامه و اجرا داشته باشه .

چه روز خوبی بود .

 

کاش ذهنم قدرت اینو داشت که لحظه به لحظه ی این حضور ، و ثانیه به ثانیه ی این روز قشنگ رو به خاطر بسپاره .

اون روز یه روز به یاد موندنی بود برای من .

 

اگه دروغ نگفته باشم ناصریا اولین فرد مهمی بود که تا اون لحظه دیده بودم و این برای من بزرگترین افتخار بوده و هست .

 

الان هر بار که می رم به اون تالار به جایی که ناصریا ایستاده بود نگاه می کنم و اون لحظه ست که دیگه جز اون و صداش نه چیزی می بینم نه چیزی می شنوم .

ناصریا رو میبینم که هنوز همون جا ایستاده و داره می خونه .

هنوز با اون صدای قشنگش داره می خونه .

هنوز صداش توی گوشمه ...

 

یه حالی داشتم که نگو

یه حالی داشتم که نپرس

یه تیکه از روحمو من جایی گذاشتم که نپرس

یه جایی که می گردمو دوباره پیداش می کنم

حتی اگه کویر باشه بهشت دنیاش می کنم ...

 

اینارو نوشتم که بگم مردم شهر من ناصریا رو دوست داشتن و همیشه دوست خواهند داشت .

 

من و همه ی مردم شهرم به خاطر اون جریان شرمنده روح پاک ناصریم .

من شرمنده ی روح پاک ناصرم .

 

وقتی بارون می باره رو غبار جاده ها

(( وقتی هر خاطره ای تو رو یادم می یاره ))

وقتی توی آینه خودمو گم می کنم

می دونم که لحظه هام رنگ آبی نداره

تازه احساس می کنم

که چشام بارونیه

پشت این پنجره ها داره بارون می باره

داره بارون می باره...

 

 

پایان در ساعت 1:25 دقیقه بامداد 

 

جاوید ناصریا

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 1:0  توسط گندم  | 

 

فروش خوب آلبوم ماندگار شرکت های موسیقی را به انتشار آلبوم های تازه ای از این خواننده مصمم کرده است .

 

بر اساس شنیده های ما حدود شصت قطعه منتشر نشده با صدای عبداللهی در چند استودیوی تهران موجود است که ناصریا آن ها را کم و بیش به صورت حرفه ای اجرا کرده است .

 

البته قسمت عمده ای از این قطعات ، حال و هوای محلی دارند .

به نظر می رسد برای انتشار قانونی آلبوم یا آلبوم های جدید با صدای ناصر عبداللهی ، کمپانی ها به جلب نظر خانواده ی او و دریافت  رضایت نامه از آن ها نیازمند باشند .

 

منبع : هفته نامه ی اتفاق نو

انتشار : 1 اردیبهشت 86

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 21:48  توسط گندم  | 

 
>..:: ناصریا ::..