|
اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است
|
می رفت . انگار خیلی عجله داشت . شاید قدم هاشو سریع تر از همیشه بر می داشت .
می رفت . برای همیشه می رفت ...
چشماش پر از شادی بود . می شد اینو خیلی خوب احساس کرد . داشت دور می شد . برای همیشه دور می شد . آخرین لحظه ی رفتنش به پشت سرش یه نگاه انداخت .
نمی دونم ...
شاید دلش نمی اومد که دل بکنه . دستشو بلند کرد و برای همیشه خداحافظی کرد ...
توی دلم با یه بغض همیشگی گفتم :
خداحافظ ...
کاش سهم دستای ما آدما از با هم بودن خداحافظی نبود ...
کاش دستامون همیشه آماده ی یه سلام بود ...
سلام ،
بدون خداحافظ ...
خسته م...
از تمام رفتن ها خسته م...
از تمام رفتن هایی که پشتش یه دنیا غمه خسته م ...
تقدیم به تمام روزهای غمگین...
با یه دنیا سکوت...
از طرف...
وقتی رفت ،
گوشه ی اتاقم پر غم شد
وقتی رفت ،
من موندم و یه دنیا غم گوشه ی اتاقم
وقتی رفت ،
غم منو دیوار شنید
وقتی برای همیشه رفت ،
غم تا ابد گوشه ی اتاقم موند
به یادش ، گوشه ی اتاقم شمع روشن کردم ...
گوشه ی اتاقم همیشه به یاد اون بوی گل می داد
عکسشو گوشه ی اتاقم گذاشتم ،
تا همیشه یادم بمونه که گوشه ی اتاقم پر از یاد اونه
گوشه ی اتاقم ساده تر از همیشه بود
اما عجیب بوی گل همیشگی بود
بوی حضور می داد...

هیچ کس نتوانست مثل تو باشد
هیچ کس نتوانست نگاه تو را داشته باشد
نگاهت همیشه رو به دریا بود
و دریا همیشه رو به نگاهت
دریا ،
بی تو همان دریاست ؟
امروز هم نمی خندم ...
امروز هم به یاد تمام سادگی هایت ساده می شوم
به یاد بی قراریت بی قرار
امروز هم تمام آینه ها را هم بغض لحظه هایم کرده ام...
هنوز از پشت آن همه غبار
نگاهت نگاهم می کند...
مدت هاست که آینه ها تاب نگاهم را ندارند...
به یاد تو ،
هر روز می شکنم
زمان ،
زمان شکستن است ...
به یاد یکی از تلخ ترین روزهای دنیا ...
پرواز پوپک...
هدهد...
۲۷ فروردین...
بیست و سه سال است راه می روم
می بینم ،
می شنوم
و نقطه چین های تنهاییم را با امید پر می کنم .
بیست و سه سال است
که نور را می بینم
و خدا را می بینم
من هجرت را می فهمم
من هنوز به سکوت های طولانی عادت ندارم
من به شرافت بهار ایمان دارم
و تا زمستان ها می آیند و می روند ،
تا خدا هست و
صبر و انتظار ،
می مانم...

تولدم مبارک...
دوستای گلم من شرمنده ی شما هستم که نمی تونم به بلاگ های شما سر بزنم . متاسفانه اکانتم مشکل پیدا کرده . احتمالا به خاطر سرعت پایینه .
هر وقت مشکل حل شد از خجالت شما در می یام .
تمام چراغ های خانه هم روشن باشد
برای من باز هم کم است
چرا خانه هنوز تاریک است ؟
چرا انقدر دلم می گیرد ؟
همیشه غروب جمعه ها دلتنگ بودم
ولی حالا ،
تمام غروب ها به اندازه ی وسعت آسمان دلم می گیرد!
خدایا کمکم کن ...
دیوارهای خانه پر از خاطره اند . خاطره های شیرین ،خاطره های تلخ .
دل کندن از کوچه های چهارده ساله آسان نیست ...
می دانم دلم برای پنجره های انتظار تنگ می شود ...
دلم برای بهار باغچه ،
برای سنگفرش حیاط که هر روز نقش گام هایت را روی خود می کشید و پاک می کرد ، تنگ می شود ...
افسوس که کوچه همیشه از صدای گام هایت خالی ماند...
دل دادن ، دل کندن ، جدایی ، رفتن ...
سهم خاک خانه جز اشک چیز دیگریست ؟

یادش بخیر ...بهار که می آمد حیاط خانه پر می شد از گل های وحشی کوچکی که هر کدام رنگی داشت . آبی ، زرد ، صورتی ، سفید و بنفش .
کودک که بودم دسته دسته می چیدمشان و می بردم توی خانه ی عروسک هایم .
گاهی هم توی دست های کوچکم می گرفتمشان . روی تاب می نشستم و به رقص آفتاب روی گل ها که با هر بار آمد و رفت تاب رنگی می گرفتند نگاه می کردم . آفتاب ، سایه ، آفتاب ... چه دنیایی داشتم من ...
این گل ها برایم یک دنیا خاطره اند . هر گاه که می بینمشان یاد و عطر کودکی ها برایم زنده می شود .
یاد بهار ، یاد درخت توت که هر بهار پر می شد از دانه های سیاه و صورتی ، یاد گل ، یاد خاک ، یاد کرم خاکی ، یاد درخت های نخل خانه که حالا دیگر ریشه در خاک ندارند ...
یاد تنهایی هایم ، یاد آن سینه سرخ که وقتی تنها بودم آمد و نشست روی حصار باغ ، کنار درخت مو همسایه .
یاد آن قاصدکی که در گوشش زمزمه کردم و باد آن را برد پیش هاله دختر همسایه ، دوست دوران کودکی ام .
انگار قاصدک صدایش زده بود . آمد و با هم بازی کردیم . هاله...
حتی پس از گذشت سال ها هاله هم برایم یک خاطره شده .
فقط یک خاطره... کسی که وقت رفتنم اشک در چشمانش حلقه زده بود و من که شوق رفتن به خانه ی جدید را داشتم حتی گریه های او را ندیدم .
شاید فکر می کردم باز هم او را خواهم دید ... شاید ، نمی دانم ! خوب کودک بودم دیگر .
یادش بخیر... باران که می آمد هیچ دلتنگ نبودم . چتری که بابا برایم خریده بود را زیر باران باز می کردم و می دویدم .
و مامان همیشه نگران من بود که مبادا سرما بخورم .
ابری که می شد همه چیزهای دنیا را دوست داشتم . و مامان را از همه بیشتر ؛ مثل حالا .
باور می کنید این گلها مرا یاد این همه خاطره می اندازد ؟

امشب پر از خاطره ام ...
اشک هم...
شهر من مظلوم واقع شده
شهر من ،
مردمش ساکتند ،
صداشان در نمی آید
شهر من ،
نجیب است
شهر من ،
خاکش ،
هنوز سرخ است
بوی خون شهید را می دهد
شهر من
زمینش همیشه تب دارد
و
آسمانش هنوز هم صاف است ،
مثل کف دستانم
شهر من زیر و رو هم شود
هیچ کس نمی فهمد !!!!!!
شهر من مظلوم واقع شده ...
می گویند مردمت زمانی که جنگ تحمیلی آغاز شد ، پا به فرار گذاشتند و تو را ترک کردند !
توی فیلم هاشان همیشه وقتی می خواهند آن زمان تو را نشان دهند ، کسی تویش نیست . از همه ی قومیت ها در تو هست ولی مردمت !!!!! ...
آخر آن ها همه فرار کردند !!!!!!!!!
آخر باید اینگونه جلوه کنی !
کودکانت را در حال تفریح و بازی نشان می دهند و پسر بچه ی 10 ، 12 ساله ی تهرانی را اسلحه به دست نزدیک به خط مقدم ...
می بینی !؟
مردمت را اراذل و اوباش نشان می دهند ! مردم پاکت را که چه رنج ها کشیدند و چه مصیبت ها دیدند . شهید دادند و اگر ایستادگی آنان نبود همین ها ، همین آدمهایی که حالا تو را این گونه بی رحمانه به تصویر می کشند هم هفت کفن پوسانده بودند ...
پس مادران شهر من همه دروغ می گفتند ؟؟؟؟؟؟؟؟
تمام قصه های پر رنجشان همه افسانه بود ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
افسانه است ؟؟؟؟؟؟؟؟
کابوس های شبانه ی خاکشان است ؟؟؟؟؟؟؟؟
یعنی مادرم دروغ می گفت که یک روز صدای شصت موشک را شنیده ؟؟؟؟؟؟؟
نه ...
مادرم هیچ وقت دروغ نمی گوید ...
بمیرم برای مظلومیت خاک پاکت ...
خاک نجیب من ...
آنقدر دلم گرفته که نمی دانم چه می نویسم ! اصلا دوست نداشتم چنین متنی را بنویسم . از طرفی هم نمی توانستم آرام بگیرم .
چرا باید در یک مجموعه ی تلویزیونی علناً به یک شهر ، آن هم شهری که از زمان جنگ تا کنون لطمات زیادی دیده به آسانی توهین شود ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چه بگویم ؟ مردم من ترسو هستند ؟ مردمی که هنوز هم صدای انفجار آشنای لحظه هایشان است و عزیزانشان "با زبان روزه" پر پر می شوند ؟ آن هم به گناه نا کرده ...
هیچ کس حرف مرا نمی فهمد ...
کسی که نمی داند کودکی مادر و خواهر مهربانش را توی انفجار بانک از دست داده ، ولی هنوز هم چشم به راهشان است . آخر فکر می کند آن ها رفته اند سفر ...
کسی چه می داند پدری با زبان روزه خونش روی آسفالت داغ خیابان می ریزد و چشم هایش را تا همیشه می بندد .
هیچ کس حرف مرا نمی فهمد ...
متن بالا انتقادی است به برخی از صحنه های مجموعه ی تلویزیونی رقص پرواز .


سال گذشته در چنین روزی وبلاگ من متولد شد . هیچ وقت فراموش نمی کنم . تاسوعای حسینی بود . و چهلمین روز درگذشت ناصریای نازنین...
خیلی خوشحالم که یک سال در کنار دوستداران ناصریا بودم و دوستان زیادی پیدا کردم . مینای عزیز ، سپیده ی نازنینم ، الهام خوبم ، اسحاق احمدی عزیز شروه خوان مهربان بندر ، فرامرز.ن ، لیدا و دوستان دیگر که برای دیدار هر کدامشان لحظه شماری می کنم . و دلتنگ دیدار تک تکشان هستم .
چه روزهای غمگینی بود روز های پر کشیدن ناصریای نازنین ...شاید خواست خدا بود که من هم در چنین روزهای سختی تنها نباشم و عزیزان مهربانی چون شما هم بغض من باشند .
رنگ سال گذشته را دارد همه ی لحظه های امسالم
سیصد و شصت و پنج حسرت را همچنان می کشم به دنبالم
قهواه ات را بنوش و باور کن من به فنجان تو نمی گنجم
دیده ام در جهان نما چشمی که به تکرار می کشد فالم
یک نفر از غبار می آید مژده ی تازه ی تو تکراریست
یک نفر از غبار آمد و زد زخم ها ی همیشه بر بالم
باز در جمع تازه ی اضداد حال و روزی نگفتنی دارم
هم نمی دانم از چه می خندم هم نمی دانم از چه می نالم
راستی در هوای شرجی هم دیدن دوستان تماشایی ست
به غریبی قسم نمی دانم چه بگویم جز این که خوشحالم
دوستانی عمیق آمده اند چهره هایی که غرقشان شده ام
میوه های رسیده ای که هنوز من به باغ کمالشان کالم
چندیست شعرهایم را جز برای خودم نمی خوانم
شاید از بس صدایشان زده ام
دوست دارند دوستان لالم
عجیب امسال رنگ سال گذشته را دارد... و همچنان حسرت است همدم من ، همدم تو ...

به خاطر این روز عزیز که تا همیشه دوستش خواهم داشت هدیه ای عزیز و دوست داشتنی به شما دوستان تقدیم می کنم . و این هدیه ترانه ایست که بعدها شاید با صدای ناصر نازنین شنیده شود :
من آخرین رهگذرم
که از شب تو می گذرم
من از سپیده اومدم
تو رو به فردا ببرم
نمون تو این شب سیاه
نبض اشاره رو بگیر
برای پل زدن به صبح
دست ستاره رو بگیر
تموم فصل های سرد
رد شدن از شب زمین
من اومدم که پر کنم
دلا رو از نور یقین
قصه ی معراج منو
بال و پر ترانه کن
مغلوب سایه ها نشو
روحتُ جاودانه کن
آیه به آیه وحی رو
بپیچ تو مخمل نفس
پرنده باش و پر بگیر
ستیزه کن تو با قفس
زَمزَمِ جاریِ دعا
زِمزِمه ی شبانه شد
حماسه ی رسالتم
قصه ی عاشقانه شد
رها شو از پیله ی تن
رسیده وقت پر زدن
رد شو ازین حجم حقیر
برای پروانه شدن
قصه ی معراج منو
بال و پر ترانه کن
مغلوب سایه ها نشو
روحتُ جاودانه کن
ترانه سرا : شایا تجلی
در اینجا جا دارد از حضور تمامی دوستان خوبم و همچنین عزیزانی چون : اسحاق احمدی ، اهورا ایمان ، شایا تجلی و عمران طاهری که در این یک سال با کامنت های زیبایشان به من امید نوشتن و ادامه ی کار را دادند ، تشکر ویژه داشته باشم